أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
162
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
اعمل ما شئت من الطاعات « 1 » فانت غير « 2 » مأجور ، اذا قال العاق يا رب يقول اللّه « 3 » تعالى « 4 » لا لبيك و لا سعديك » حق جل جلاله « 5 » مىگويد بواسطهء زبان سيد « 6 » كى : اى فرزند « 7 » عاق گشته ، هر طاعتى كه خواهى بكن كى ترا ثواب نيست ، و هرگه كى خواهى مرا بخوان كى جوابت نيست . بيت اى عاق مخوانم كى جوابت ندهم * ور رنج برى نيز ثوابت ندهم از جنت فردوس شرابت ندهم * از تشنگى ار بميرى آبت ندهم « 8 » پس يعقوب روى بدان گرگ آورد و گفت : يوسف مرا چرا خوردى ، و بدان تن نازنين او رحمت نكردى ، و بر دل [ 42 ب ] اين پير بيچاره نبخشودى ؟ گرگ زبان برگشاد و گفت : يا نبىاللّه ، آراستهء لباس عصمتى و مقتداى اهل هدايتى ، ندانى كى ملك تعالى « 9 » گوشت پيغامبران « 10 » بر ما حرام كرده است ؟ گفت « 11 » : پس « 12 » اين دهان تو پرخون چراست ؟ گفت : پسرانت « 13 » دهان من به خونآلوده كردهاند « 14 » ، تا تو به من تهمت برى . « 15 » گفت « 16 » : تو از كدام ناحيتى « 17 » ؟ گرگ « 18 » گفت : از زمين مصرم ، برادرى از آن من گم شده است ، هفده شبانروز است تا از زمين شام طالب اوم « 19 » ، از درد فرقت « 20 » او نه طعام خوردم و نه شراب . يعقوب بناليد و گفت : گرگان از اندوه فراق برادران جزع و زارى مىكنند « 21 » ، آدميان در هجر دوستان چون « 22 »
--> ( 1 ) - الطاعة ( 2 ) - خير ( 3 ) - فيقول ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - و علا ( 6 ) - + عليه الصلاة و السلم ( 7 ) - + بر پدر و مادر ( 8 ) - + قصه ( 9 ) - جل جلاله ( 10 ) - انبيا ( 11 ) - يعقوب گفت ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - پسران تو ( 14 ) - مرا خونآلود بكردهاند ( 15 ) - + يعقوب ( 16 ) - + اى گرگ ( 17 ) - ناحيه آمدى ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - اوام ( 20 ) - فراق ( 21 ) - « مىنالند » بجاى « جزع و زارى مىكنند » ( 22 ) - چگونه